خیلی

هوا دیگه کم کم کاملا پاییزی شده و فصل کاپشن و شال رسیده، درختها برگهای زرد و سرخ دارن و اگر بارون و باد های شدید بگذاره چهره شهر خیلی رنگارنگ و قشنگ شده. من همیشه پاییز رو ردوست داشتم از اون جهت که از گرمای تابستان خلاص میشدم و همچنین شب ها طولانی بود و بعدم که زمستون و برف و دور بخاری نشستن و شبهای زمستون فیلم دیدن دور هم و همه حس های خوب توی خونه های دوران بچگی. خب اینجا آدم ها عاشق تابستون هستن من هنوز خیلی تغییری نکردم بر خلاف بقیه که از الان دپرس هستن که باز فصل سرما شروع شد من خیلی حس بدی ندارم. درس ها هم که دوباره شروع شد و امسال خیلی سنگین تر از پارسال هست، درس های عملی زیاد دارم و گزارش و پرزنتیشن و اینها. یار جان هم که کماکان مشغول درس، و ما هم کماکان دور از هم. ولی اینکه میخوام برم در یک دو ماه آینده وطن حسابی خوشحالم و دلم لک زده یکم بشینم با بابام صحبت کنم ولی از فکر اینکه برم خونه مادربزرگ و اون نباشه حسابی حالم رو میگیره ولی دیگه چاره جیه؟؟ زندگی همینه ....

منبع اصلی مطلب : مثل ماه شب چهارده
برچسب ها : خیلی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : داستان این روزهای من